تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker راشین ملوسک زندگی ما

راشین ملوسک زندگی ما

راشین نامی آریایی به معنای صنوبر

دختر عسلم تولدت مبارک مبارک تولدت مبارک

راشین جونم ۲ سالگی اش تموم شد و وارد سومین بهار زندگی میشه من و باباش خیلی خوشحالیم راشین تموم عشق من تو زندگی هست الان خیلی خوشمل حرف میزنهخیلی دوست داره  پشت کامپیوتر بشینه و کلید کلید بزنه اخرش هم دستش میره رو خاموش و تموم

یه تولد کوچولو هم گرفتم براش عکساشو میزارم . 

کیک کفشدوزک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط مامانی  | 

امشب ۲۷/۷/ ۸۸ من بلاخره اولین حرکت از شیر گرفتن راشین رو شروع کردم مقداری صبر زرد  گرفتم تو اب جوش حل کردم و زدم راشین بعد از این که اولین مزه مزه کرد دیگه تا الان که ۲۴ ساعت گذشته به سراغ می می نیومد البته یه بار دیگه اومد و یه زبون زد بهش گفتم تلخه

جیگر شو بره مامان برا خودم هم سخت هست اخه ۲ سال مادر و کودک بهم وابسته هستن نه تنها برا کودک برا مادر هم احساس خاصی بوجود می اد .امیدوارم به راحتی این ژروزه تموم بشه بعدش به ژوشک گرفتن میرسیم این باید کمی سختتر باشه .

راشین جونم از لحاظ تکلم در سطح خوبی هست به راحتی منظورش رو با جمله بیان می کنه من که کیف میکنم هر بار یه جمله شیرین می گه اولین بار که جمله خدایا اخه من چی کار کنم  با تلفظ بچه گانه گفت ذوق مرگ شدم یا می گه این دختره داره لباس می بوشه داره خدافظی می کنه ....خدافظ عزیزم .... فردا میرم ....

وقتی تلفن زنگ میزنه اگه من نجنبم راشین جون گوشی رو برداشته این هم قسمتی از صحبتش :

سلام ..خوبی ... چطوری ... خواهش می کنم .. سلامت باشین ...

ژشت گوشی اگه باباش باشه حتما میگه  بابا بستنی بخر

حالا تو زمستونی به جای بستنی چی بدیم اخه هوا  سرد میشه

خلاصه کلی شیرین زبونی میکنه و دل منو باباش رو اب میکنه مدادش رو بیشتر به دست چپ میگیره یه وقتها هم با راست خط میکشه حالا نمیدونم اخرش دختر گلم چپ دست میشه یا راست دست .

راشین وقتی از خواب بیدار میشه و خوابش نیاد نمیزاره من یا باباش بخوابیم می اد میگه بابا پاشوووو چقد می خوابی یا میگه سر ظهره

چند وقته احساس میکنم میترسه مثلا اگه برق اتاق خاموش باشه می گه میترسم همینطور خیلی وقتها میگه اخه میترسم این تیکه جمله اش هست . حالا نمیدونم واقعا میترسه یا اینو میگه که من عکس العمل نشون بدم من براش تو ضیح میدم مثلا از جارو برقی از بچگی میترسید اما الان کمتر شده اما باز هم وقتی جارو برقی روشن میشه نزدیکش نمی اد

بلاخره دخترم در استانه  تموم شدن دو سالگی  خیلی بانمک  حرف میزنه .  دوستش دارم خیلی زیاد .... راستی وقتی بهش میگم چند تا دوستم داری میگه ۳ تا ... سه براش خیلی بزرگه عسلم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط مامانی  | 

راشین خرگوشی

راشین و دارا

خنده خرگوشی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط مامانی  | 

سلامی چو بوی خوش اشنایی

اخیش بلاخره کمر غولک رو شکوندیم و اومدیم۴ تا خط بنویسیم  

از وقتی که پست نزاشتم خیلی میگذره پس از گذشته ها نمی نویسم یعنی همون بهتر که ننویسم چون جیگرم اتیش میگیره پس سر بسته ازش میگذرم

من و دخترم و بابایش دیشب رفتیم  سفره خونه سنتی ای حال کردم اونجا  وسیله بازی داشت برا دخترم سرگرمی خوبی بود جای با صفا و خوبی بود ما نرفتیم داخل که موسیقی داشت همون بیرون تو هوای ازاد لمیدیم  راشین هم اول نشست بچه ها رونگاه میکرد بعدش دلش تاپ تاپ می خواست بردمش اونجا تا ساعت ۱۱:۳۰ اونجا بودیم .

دختر گلم حالا دایره کلماتش بسیار بسیار زیاد شده میتونم بگم هر لغتی رو که یکبار  گوش کنه تکرار میکنه  الان جمله های کوتاه میگه از همه واضح تر میگه جی جی می خوام .... یا اب میخوام ...فداش بشم ...شعر تاپ تاپ عباسی خدا منونندازی رو هم کامل میخونه ... اهان از ۱ تا ۱۰ فارسی و انگلیش روهم بعد من تکرار میکنه و هر وقت به ۱۰ میرسه دو تایی با هم دست و هوار میکشیم ... امروز صبح که بیدار شد تو عالم خواب  و بیدار سرش خورد به شیشه میز ناهار خوری وای که چقد ترسیدم  حالا دیدیم داره تعریف میکنه به زبون خودش کلمه شیشه رومیگفت میز نشون میداد دستشو میزاشت رو پیشونیش می گفت اوفففف اوف فففف

براش کلی اسفند دود کردم

میخوام از عکسهای جدیدش بزارم ....زودی بر میگردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط مامانی  | 

سنام سنام سلام . جیگر مامانی این طوری سلام میگه .

یه مسافرت ۴ روزه شمال رفتیم خیلی به من و دخملی خوش گذشت حسابی بازی کردیم دویدیم کنار ساحل دخترم رو سنگها قدم رو قدم میزاشت هوا کلا ابری بود و ما افتاب چند روزه ندیدیم هنوز شرجی و گرم نشده بود برا همین از گرمازدگی خبری نبود .

راشین برا خودش می چرخه همه جا رو کنکاش میکنه

راشین مبهوت امواج دریا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط مامانی  | 

سلام سلام تو سال جدید خیلی تنبل شدم نمیدونم اما خب می خوام اکتیو باشم و جبران این کاستی ها بشه

دختر کوچولوی ما روزهای سختی رو پشت سر گذاشت همینطور من و باباش اول این که رفتیم

پارک ناگهان دستشو ول کرد و وایییییییییییییی از روی تاپ افتاد بچم دستش رو نمیتونست تکون

بده ۱ ساعت گریه میکرد رفتیم بیمارستان کودکان از اونجا هم رادیولوزی بعدش دکتر گفت برین

بیمارستان امام خمینی وای چشمتون روز بعد نبینه اونجا عجب بیمارستا ن  بدیه ... همه

دانشجویان پزشکی ادم رو معاینه میکنن تا رسید به استادشون ایشون تشخیص در رفتگی دست

دادن  و بعدشم با چند تکون جا اندات وای که راشینم چقد گریه کرد دلم براش ضعف میرفت شب

بدی رو پشت سر گذاشتیم ساعت ۱۲ خونه رسیدیم همون روزها خاله اذر و مرضیه جون هم اومده

بودن پیش ما اون طفلی ها هم کلی غصه خوردن و تو خونه تک و تنها بودن . بعد چند روز دستش

بهتر شد خدا رو شکر  نشکسته بود  البته از فردای همون روزش به خاطر شب قبل خیلی

لختش کردن و پوشیدمش برا معاینه سرما خورد  حسابی  بعدشم دخترم ۱۸ ماهش تموم شد باید

میبردمش برا واکسن این بود که رفتیم پیش دکترش و واکسن  زد این واکسن هم یکی از

دردناکترین واکسنهای بچه هاست برا همین تا ۳ روز هم برا اون مریض و بیحال بود طفلکم از اشتها

افتاد اینقد که شربت باید بهش میدادم حالا بعد از ۱ هفته کماکان سرفه میکنه و هنوز به طور

کامل خوب نشده  وای که هفته سختی رو گذروندیم خدا هیچ بچه ای رو مریض احوال نکنه امین امین

دختر گلم یک سال و نیمش به پایان رسیده و برا خودش خانم کوچولو شده کلی شیرین و عسلی

شده با حرفای خوشمزه که میزنه دل ما رو اب میکنه جدیدا میگه سنام یعنی سلام کلی هم

میکشه صدا شو .. پا هم میگه به اونا اشاره میکنه دایره لغاتش روز به روز بیشتر میشه ... اما

وقتی بهش میگم یه کاری نکن برا ناراحتی با دست به سرش میزنه نمیدونم بخندم یا جدی باشم

بعضی وقتا هم سرشو میزنه به زمین خودشو میندازه رو زمین یعنی مخالفت میکنه وای که چقد

خنده داره اینا اما خوب من هم بهش چیزی نمیگم قتی سرش درد میگیره خودش میفهمه اشتباه

کرد ه اگه بخوام مانعش بشم لج میکنه ما هم فیلمی داریم با این دختر گلمون عاشق دددرفتنه 

فکر کنم هر کی بیاد بهش بگه بریم ددد زود میره بغلش دیگه نگاه نمیکنه غریبه است یا اشنا خیلی

چیزای دیگه هم می خوام بنویسم اما نمیدونم چرا وقتی میام بنویسم یادم میره الزایمره دیگه تا

بعد بای بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط مامانی  | 

سلام و هزار تا سلام .

دختر گلم دومین عید زندگی ات  مبارک مبارک مبارک

راشین در قطار می گرده

چه زود دوست شدی مامانی

هفت سین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط مامانی  | 

دختر نازم داریم ۲ شب دیگه تا عید مونده خیابونا شلوغ پلوغ شده خونه تکونی ما هم عاقبت

تموم شد اخییییییییییییییییییییییییی خسته شدم حسابی . حالا باید برم دنبال هفت سین عید هنوز

هیچ کاری برا هفت سین نکردم باید یه سر با هم بریم خیابون ببینم چه میشه کرد هر چند شلوغه   چشم

نمیبینم اما خوب نمیشه که نشه عید با همه این  شلوغ بازیهاش دوست دارم ...اهان راستی  برات یه جفت

کفش خوشگل خریدیم  پات میکنم میریم بیرون خیلی دوست داری خودت راه بری اصلا نمی خواهی بغلت کنیم

البته وقتی خسته میشی اون وقت میای بغل یه شب قبل بردمت تا پارک نزدیک خونه بعد از چندین ماه

دوستای قدیمی رو دیدیم  الینا و مامانش کلی الینا تغییر کرده بود مامانش میگفت راشین هم چهره اش عوض

شده  اونجا با الینا بازی کردی تاپ . دویدن با هم دیگه تابستون هر دو تایی تو کالسکه بودین اما حالا پشت هم

میدویدین قدرت خدا رو برم شکر

پیشاپیش سال نو رو به تو و همه دوستان گلم تبریک میگم یه وقت دیدی نشد تا اون ور

 سال اپ کنم باشههه

قبول عید همه پیشاپیش مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط مامانی  | 

سلام

هفته قبل رو کامل نبودیم رفتیم مسافرت اما نه برا شادی متاسفانه برای فوت پدربزرگ خودم

سریع بلیط  گرفتیم و رفتیم خدا رحمتش کنه

به اخر سال  نزدیک میشیم با این اتفاق ناگوار که افتاد یه کم از

برنامه خونه تکونی امسال عقب افتادم حالا این چند روزه باید جبرانش کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط مامانی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط مامانی  |